پارت شصت و یک :

دست خودم نبود... انگار تمام خشم و بغضی که مدت‌ها گوشه‌ای از وجودم تلنبار شده بود، یک‌باره راهی به بیرون پیدا کرده بودند. با حرصی که حتی خودم هم از شدت آن جا خوردم، نگاهم را به مامان شیرین دوختم و گفتم:
- ببین مامان... منو از درس خوندن منع کردین. صبح تا شب باید ورِ دل عزیز و شما باشم و توی این چهاردیواری که برام ساختین، روزگار بگذرونم. از هر تفریح و دلخوشی‌ای دورم کردین. با خیلی چیزهای دیگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ماهور ارجمند در رمان راند آخر ماهور ارجمند
تصویر شخصیت شاهرخ ارجمند در رمان راند آخر شاهرخ ارجمند
تصویر شخصیت امیرعلی نوری در رمان راند آخر امیرعلی نوری
تصویر شخصیت عمارت ارجمند ها در رمان راند آخر عمارت ارجمند ها
تصویر شخصیت سارا در رمان راند آخر سارا
تصویر شخصیت مامان شیرین در رمان راند آخر مامان شیرین
تصویر شخصیت بابا صادق در رمان راند آخر بابا صادق
تصویر شخصیت حاج رسول(خان بابا) در رمان راند آخر حاج رسول(خان بابا)
تصویر شخصیت عزیز جون(سودابه) در رمان راند آخر عزیز جون(سودابه)
آخرین نظرات ارسال شده
  • یگانه

    0

    وای وای جای حساسش بود یعنی شاهرخ چکارش داره🤔 اَه از دست این حاج عمو راستی عکس مامان شیرین رو دیدم خیلی نازه الهی واما خان بابا ،پیرمرد پر حاشیه😂😂

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    شیرین خیلی قیافه‌اش ملوس و مهربونه نه؟

    ۲ روز پیش
  • یگانه

    0

    اره خیلی 😍😍

    دیروز
  • الناز

    0

    ممنونم عزیزم قلمت عالیه 🙏😍

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم الناز جان

    ۲ روز پیش
  • الناز

    0

    تو این عمارت فک نکنم ادم سالمی وجود داشته باشه از لحاظ روانی همه یه جای کارشون میلنگه

    ۲ روز پیش
  • Jester

    1

    یه جای کارمیلنگه ، صادق یه مرگیش هست

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    صد در صد

    ۲ روز پیش
  • Jester

    0

    حاجی شخصیتا کپ تصویرن که ازشون داشتم . بجز سارا

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    گفته بودم سارا هم خوشگله

    ۲ روز پیش
  • Milo

    0

    مثل همیشه عالی. دیگه نمیدونم چی بگم از عالی بودنش🙃

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۲ روز پیش
  • صدف

    0

    ای خدا این ماهور چقد دوروبرش آدمِ رو مُخی داره🙁ولی بلاخره نوبتِ اونم میشهه😍🙏عالی بود عزیزمم👌♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم گلم

    ۲ روز پیش
  • Jester

    1

    کاش این عزیز و حاج عمو باهم برن زیر تریلی

    ۲ روز پیش
  • Jester

    2

    یسس اگه گفتین الان وقت چیه ؟ آفرین بوسه 🤣

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️